منوچهر محمدي تهيه كننده فيلم ارزشمند طلا و مس در نشست خبري كه روز يكشنبه در خانه سينما برگزارشد از مقررات جديد معاونت سينمايي در تفويض اختيار صدور پروانه ساخت به اتحاديه تهيه كنندگان به شدت انتقاد كرد .

 به گزارش پارس توريسم ،منوچهر محمدي اين اقدام را زمينه ساز ايجاد فساد فرهنگي و اقتصادي در سينما دانست و آن را باعث مرگ سينماي جدي و فرهنگي خواند .

 تهيه كننده فيلم ارزشمند طلا ومس گفت : با اين اقدام قطعا تهيه كننده اي مثل من نخواهد توانست فيلمي مثل طلا ومس توليد كند .

 وي بااشاره به اينكه با  اقدام جديد معاونت سينمايي ،بخش قابل توجهي از اختيارات معاونت سينمايي به تشكل مبهم و مشكوكي سپرده شده ،اين اقدام راتوهين به سينما عنوان كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:29  توسط   | 

تعداد بازدید: 5608

7 سکانس عاشقانه طلا و مس

رابطه سید رضا و زهرا سادات مثل رابطه جوانی‌های پدر مادرهایمان است. آن‌ها بعد از هشت سال زندگی هنوز هم با هم رودربایستی دارند و با هر حرف...
 
به همین سادگی
اسعدیان در «طلا و مس» نهایت سادگی را در روایت به کار برده. اکثر سکانس‌ها ی عاشقانه در خانه اجاره‌ای و محقر سید رضا می‌گذرند. نوع پوشش‌ها خیلی روزمره و عادی است و خبری از دیالوگ‌های خفن و فک انداز نیست. خودتان بخوانید و درباره سادگی قضاوت کنید.
 
سکانس اول: عبای نو یادت نره
سید رضا روی صندلی ای در حیاط نشسته. زهرا سادات هم بالای سرش ایستاده و دارد موهای همسرش را اصلاح می‌کند: «آقا سید، یه چیزی می‌گم نه نیاری‌ها، خوب؟» /«امر بفرمایید»/ «فردا برو بازار یه عبای نو بگیر. اون عبا دیگه پاک کهنه شده..» همین جا دست زهرا سادات می‌لرزد و سید رضا سرش را می‌کشد. «طوری شد؟ بذار ببینم، خدا منو بکشه!»
زهرا سادات جوری به سید رضا حکم می‌کند که آدم تعجب می‌کند ولی بعد که معلوم می‌شود حتی آن تحکم هم به خاطر خودش نیست؛ به خاطر این است که دوست دارد شوهرش لباس نو به تن کند، همه چیز توجیه می‌شود.
 
سکانس دوم: ماشاءالله سید
صبح است. زهرا سادات دارد عاطفه جونی‌اش را آماده می‌کند که ببردش مدرسه. سید رضا هم عبای نویش را پوشیده و آماده رفتن: «آقا سید! امروز هوا خیلی سرده. شال گردنت یادت نره‌ها!» زهرا دکمه عاطفه را می‌بندد و امیر علی را بغل می‌کند که رضا می‌ایستد مقابلش «ماشاءالله آقا سید» این را زهرا با مکث و بهتی از سر عشق می‌گوید و شال گردن طوسی‌ای را که تازه بافته روی گردن سید می‌اندازد.
 
سکانس سوم: غم فشرده نای مرا
این صحنه شاید دردناک ترین صحنه فیلم باشد. زهرای بی پناه دارد با یک نوع تحقیر و هیچ انگاشته شدن میان تعدادی غریبه از بیماری اش خبردار می‌شود. سید رضا با یک نگاه پر از غم، چشم از زهرا بر نمی‌دارد و لبخند تلخی می‌زند. زهرا ولی نمی‌تواند این حجم درد را تحمل کند و سرش را می‌برد زیر ملحفه.
در این صحنه دیالوگی بین رضا و زهرا برقرار نمی‌شود و راستش نیاز به هیچ حرفی هم نیست. نگرانی از بیماری زهرا سادات، نگرانی از نگرانی زهرا سادات و عشق را می‌شود از نگاه سید رضا دید.
 
سکانس چهارم: نی نای نای یادت نره
زهرا دارد روی تخت بیمارستان نماز می‌خواند که سید از راه می‌رسد. «دکتر گفت که یکی دو روز دیگه مرخصت می‌کنن فقط یه شرط داره!» و بعد سرش را می‌برد نزدیک زهرا: «دکتر گفت وقتی زهرا سادات برگشت خونه باید برای بچه‌ها نی نای نای کنه حالا شاید منم باشم.» زهرا که انتظار ندارد چنین چیزی بشنود کلی خجالت می‌کشد: «ای وای خدا منو بکشه! سر به سرم می‌ذاری؟ می‌خوای منو از خجالت بکشی؟» روی تخت دراز می‌کشد و می‌خندد. رابطه سید رضا و زهرا سادات مثل رابطه جوانی‌های پدر مادرهایمان است. آن‌ها بعد از هشت سال زندگی هنوز هم با هم رودربایستی دارند و با هر حرف محبت آمیزی خیس عرق می‌شوند و مثلا گونه‌هایشان سرخ می‌شود.
 
سکانس پنجم: تا حالا سرم داد نزده بودی
زهرا می‌خواهد برای بچه‌هایش ماکارونی درست کند ولی این وسط چهار، پنج بار می‌افتد زمین و ماکارونی‌ها، آب جوش و .. پخش زمین می‌شوند. ناراحت و عصبی با سید رضا که تازه از راه رسیده دعوایش می‌شود ولی بعد از دعوا رضا با یک پارچه اشک‌های زهرا را پاک می‌کند: «روم سیاه آقا سید» / «این جوری حرف نزن دلم می‌گیره‌ها»/ «شما تا حالا سرما داد نزده بودی‌ها، ماشاء الله صداتونم..»
زهرا سادات و سید رضا بعد از دعوا جوری با هم حرف می‌زنند که انگار به خاطر مهربانی بعد از دعوا، با هم دعوا کرده اند. زهرا سادات حتی از دادن زدن رضا هم تعریف می‌کند!
 
سکانس ششم: شما این قدر خوش سلیقه بودی؟
دعوا که تمام می‌شد سید رضا از بسته خریدهایش رونمایی می‌کند. او به جز دو عدد عصا، قرص و... یک برس صورتی و یک روسری گل گلی قشنگ هم خریده. زهرا موقع دیدن روسری ذوق می‌کند، «چقدر قشنگه، این قدر خوش سلیقه بودی؟»/ «این به سر شما قشنگه» و موقع گرفتن برس: «چه قدر خوش رنگه برای موهای عاطفه خوبه»/ «نه دیگه. برای شما گرفتم. دوست دارم جلوی خودم موهاتو شونه کنی» ولی این شیرینی با یک اتفاق تلخ تمام می‌شود. زهرا از رضا می‌خواهد عاطفه را صدا کند تا کمک کند او برود دستشویی؛ «خب دستتو بزار رو شونه من! خودم می‌برمت»
دل آدم می‌گیرد. شرم و خجالت زهرا سادات و سکوت و درماندگی رضا بدجور غم انگیز است.
 
سکانس هفتم: دوستت دارم
سید رضا، زهرا سادات و بچه‌ها را برده دشت پیک نیک. با محبت به زهرا نگاه می‌کند. زهرا دارد دشت را نگاه می‌کند که متوجه او می‌شود؛ «چرا این جوری بهم نگاه می‌کنی؟»/ «دوستت دارم... خیلی دوستت دارم» رضا بعد از گفتن این جمله انگار باری از روی دوشش برداشته اند، راحت می‌شود و روی زمین دراز می‌کشد.
انگار همه فیلم را دیده ایم که به این جمله برسیم. انگار همه عمر رضا این جمله را با خود حمل کرده و نتوانسته به زبان بیاورد.
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 261‌/ زهرا صالحی زاده
بازنشر اختصاصی سیمرغ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 16:18  توسط   | 

احمد محمد اسماعيلي

 

 

 http://www.ido.ir/a.aspx?a=1389033002

گفتگو با همايون اسعديان کارگردان فيلم سينمايي " طلا و مس"

 

مقدمه : همايون اسعديان در کارنامه فليمسازيش همه نوع ژانر فيلمي را ساخته است . فيلم اکشن و حادثه اي "نيش " با بازي جمشيد هاشمپور ، فيلم کمدي و طنز از دوجنس مختلف کمدي " شوخي " با بازي پرويز پرستويي و فاطمه معتمد آريا ،" ده رقمي" با بازي جواد رضويان و بهنوش بختياري ، فيلم  و مجموعه  با رويکرد اجتماعي " آخربازي " با حضور حامد بهداد ،" مرد افتابي " با بازي  حميد جبلي و اکبر عبدي ، مجموعه هاي " راه بي پايان " با بازي فرهاد اصلاني و مسعود کرامتي و " بچه هاي خيابان " با بازي رضا کيانيان . اسعديان در اخرين ساخته سينمايي به سراغ موضوعي حساس و چالش برانگيز( روحانيون ) مي رود . فيلمي که قدرت خلاقانه کارگرداني را در فضاي رئال و مستند گونه به رخ مي کشاند .

 

 

نکته قابل توجه در ساختارفيلم " طلا و مس " توجه شما به ارائه ساختاري رئال و واقع گرايانه است؟

سالها است در زمينه کارگرداني در سينما و تلويزيون فعاليت مي کنم و هر چقدر تجربه کاري بيشتر مي شود به اين مسئله پي مي بريد کارگرداني درست و سنجيده است که کمتر حضورش در ساختار فيلم با استفاده از حرکات مختلف دوربين احساس شود و تلاش مي کنم حضورم در بحث کارگرداني کمتر ديده بشود . يکدستي و هارموني بخش هاي مختلف يک فيلم که باعث موفقعيت فيلم و سازنده اش مي شود . به همين دليل به جز چند صحنه محدود دوربين حرکت آنچناني ندارد و مخاطب عادي سينما هم ممکن است اصلا متوجه اين حرکات دوربين نشود . اگر در حين تماشاي فيلم توجه مخاطب به حرکات دوربين جلب شد  توجه اش به فيلم کمتر مي شود.

 

مدتي است که توامان در سينما و تلويزيون فعاليت مي کنيد ؟

نخواستم تحت هر شرايطي در سينما کار کنم و بنابراين در تلويزيون سه سريال ( بچه هاي خيابان ، چراغ جادو و راه بي پايان) ساختم که به تصديق کارشناسان جزو کارهاي شاخص و مطرح تلويزيوني بوده است و هيچگاه تابع سليقه حاکم در تلويزيون و سينما نشدم .

 

براي انتخاب بازيگر نقش اصلي چگونه عمل کرديد ؟

در ابتداء قصد داشتم به دليل ساختار فيلم از بازيگر واقعي در نقش اصلي استفاده کنم . بنابراين به سراغ طلاب جوان حوزه علميه رفتم . اما به دليل وجود مقررات و ضوابطي که در حوزه حاکم است . نتوانستيم از طلاب جوان براي بازي در فيلم استفاده کنيم . بنابراين به سراغ بازيگران حرفه اي رفتيم . بهروزشعيبي بازيگر مستعدي است و به خوبي توانست از عهده ايفاي اين نقش بربيايد . براي هرچه بيشتر آشنا شدن بازيگران مدتي بهروز شعيبي و جواد عزتي به حوزه علميه رفتند و از نزديک با نوع رفتار و سلوک طلاب جوان آشنا شدند .

 

دو شخصيت اصلي خاستگاه نيشابوري دارند براي استفاده از لهجه چه تمهيدي انديشيد ؟

سيد رضا شخصيتي است که سالها درس حوزه مي خواند و در جامعه رفت و آمد دارد بنابراين در مواقعي که در بيرون و محيط حوزه قرار دارد کمتر از لهجه استفاده مي کند و مواقعي که در منزل است ويا مواقعي که با خويشان و نزديکان تماس تلفني دارد در لحنش لهجه ديده مي شود . در مورد زن سيد رضا قضيه فرق مي کند چون زهرا السادات زن خانه داري است  و کمتر به بيرون آمد و شد دارد لهجه اش از شوهرش بيشتر است .

 

 در سکانس داروخانه و حضور سيد رضا براي گرفتن دارو صداي شما به عنوان مرد داروخانه دار در صحنه شنيده مي شود . اين حضور به دليل علاقه تان به بازيگري است ؟

تمايلي به بازيگري ندارم در چند کاري که به عنوان بازيگر حضور پيدا کردم شرايط و پيشنهاد دوستان باعث چنين مسئله اي شد . احمد اميني براي حضورم در مجموعه " بي گناهان" با من تماس گرفت و چون دوستان کارگردان ديگري هم در اين فيلم بازي مي کردند من هم در اين کار به عنوان بازيگر حاضر شدم .

 

يکي از ويژگي هاي " طلا و مس " تاثير پذيري آدمها از يکديگر و شرايط محيط پيرامونشان است ؟

زهر السادات همسر سيد رضا اخلاق و رفتار را به طور عملي آموخته و به خوبي مي تواند بر آدمهاي دور برش تاثير بگذارد . اين شخصيت با  استفاده از تجربه زندگيش ، دقت به محيط و آدمهاي دور وبرش را آموخته و اين نوعي به انها نگاه مي کند و با انها ارتباط برقرار مي کند . دخترداراي بيماري  سندروم داون همسايه و پرستار بيمارستان نمونه هايي هستند که زهرا ااسادت روي آنها تاثيرات مثبتي داشته است . در طرف مقابل سيد رضا با آمدن به تهران در حال فراگيري درس اخلاق است و در بخش آغازين فيلم هنوز مبناي اوليه درس اخلاق را که درست ديدن آدمهاي دور و اطرافش را هنوز فرا نگرفته است و تصور مي کند در کتابها مي تواند اخلاق را بياموزد . بتدريج و در اواخر فيلم سيد رضا به موقعيت درست ديدن آدمهاي دور و برش مي رسد و ديگر بي تفاوت از کنار آدمها عبور نمي کند و در سکانس فينال فيلم مي بينيم که ديگر حضورش در کلاس درس برايش مهم نيست و به جمع کردن کفش هاي طلاب حاضر در سر کلاس درس استاد اکتفا مي کند .

 

اگر بيماري همسر سيد رضا بروز نمي کرد آيا در نوع نگاه سيد رضا تحولي شکل مي گرفت ؟

تجربه در زندگي و مشکلاتي که با آن مواجه مي شويد مجال بروز پيدا مي کند و با طي کردن اين پروسه است که به پختگي و تکامل نزديک مي شويم . وجود بيماري زن سيد در زندگي آنها يک بحران و اتفاق است که مي شود از آن موفق بيرون آمد و يا شکست خورد .سيد رضا با درکي که پيدا کرده مسير متفاوت و ايستادگي در برابر مشکلات را برمي گزيند. بايد در نظر داشت زندگي بدون بحران و حادثه تخت و بي معني مي شود . هر لذتي و خوشي زماني براي انسان داراي معني است که در کنار آن سختي کشيده باشيد .

 

آيا مناعت طبع سيد رضا باعث مي شود به جاي رفتن به منبر و تدريس به بافتن قالي که براي چشم هايش ضرر دارد  بپردازد ؟

بهر حال سيد رضا هنوز خودش را طلبه مي داند که نياز به فراگيري علوم حوزوي دارد و منبر رفتن هم برايش حرمت و جايگاه خاصي دارد . به دليل سابقه گذشته سيد رضا که در دوران نوجواني فرش بافي مي کرده  حالا مي تواند اين شغل برايش ممر در آمد باشد . با کامل شدن فرش بر روي دار قالي انگاري شخصيت سيد رضا هم به کامل شدن نزديک مي شود و موقعي که فرش به پايان مي رسد . در واقع سيد رضا مسير زندگيش را پيدا کرده است .

 

جزئيات رفتاري کاراکترها در فيلم پازل شخصيت پردازي آنها را کامل مي کند ؟

 بله اگر برخي از صحنه ها نظير بوسيدن سيد رضا توسط دخترش در جلوي درب مدرسه وجود نداشت ابراز علاقه سيد رضا به زنش در هنگامي که به پيک نيک در طبيعت رفته بودند معني کاملي پيدا نمي کرد . اين ابراز علاقه موقعي معنا پيدا مي کند که متوجه شويد گفتن جمله دوست داشتن چقدربراي سيد رضا چقدر دشوار و سخت است و اين جزئيات هستند که کنار هم با دقت چيده مي شوند و شخصيت براي مخاطب کامل مي شود و اين شيوه فيلم را را براي مخاطب جذاب تر مي کند و در پايان تماشاگر از تمام شخصيتها اطلاع کاملي پيدا مي کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:10  توسط   | 

فیلم سینمایی "طلاومس" که در جشنواره فیلم فجر سال 88 به سینمای کشور معرفی شد، مورد توجه رهبر انقلاب اسلامی قرار گرفته است.

  رهبر انقلاب درباره این فیلم سینمایی که روزهای پایانی اکران خود را می گذارند نظراتی را بیان کرده اند که جالب توجه است.

ایشان مضمون طلا و مس را "عالی" خطاب کرده اند و با بیان اینکه کارگردانی این فیلم سینمایی خوب بوده است از بازی دو بازیگر اصلی این فیلم که نقش یک روحانی و همسرش را بازی می کردند تمجید فرموده اند.

رهبر انقلاب بازی شعیبی و جواهریان در این نقش را برای مخاطب "خیلی خوب" و "باورپذیر" دانسته اند.

ایشان طلا و مس را نمایش کاملی از زندگی یک طلبه عنوان کرده اند.

قبل از این چند فیلم سینمایی به موضوع زندگی روحانی ها و طلبه ها پرداخته بود که این چنین به واقعیت زندگی روزمره آنها نزدیک نبوده است.

فیلم طلا و مس به کارگردانی همایون اسعدیان، با تهيه کنندگی منوچهر محمدی و بازی بهروز شعیبی – نگار جواهریان – سحر دولتشاهی – جواد عزتی در جشنواره فیلم فجر جایزه بهترین بازیگر زن شد و در جشنواره فیلم فجر علاوه بر كسب جايزه ويژه بخش «راه انبياء» در بخش بين‌الملل «به خاطر آشكار ساختن باورهاي عميق ديني و تجلي آن در جامعه»، در 7 رشته چهره‌پردازي، موسيقي، تدوين، نقش اول زن، فيلمنامه، كارگرداني و بهترين فيلم، نامزد دريافت سيمرغ بلورين بخش مسابقه سينماي ايران جشنواره فيلم فجر شد.

"بهروز شعیبی" و "نگار جواهریان" دو بازیگر نقش "سیدرضا" و "زهرا سادات" هستند که در طلا و مس نقش های اصلی را برعهده دارند.

مسیر اصلی داستان طلاو مس داستان طلبه ای است به نام سيد‌رضا كه به تازگي با خانواده‌اش به تهران آمده و متوجه بيماري خاص همسرش زهرا مي‌شود و به ناچار براي تهيه هزينه درمان او تغييراتي در شيوه زندگي‌اش مي‌دهد.

وی ضمن درس خواندن به قالیبافی می پردازد تا از پس مخارج بیماری همسرش که به بیماری سختی دچار شده بربیاید.

بهروز شعیبی بازیگر نقش سید رضا در "آژانس شیشه ای" نقش پسر سید کاظم را بازی می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 21:23  توسط   | 

سينماي ما بيكار است

مائده سادات ميرفندرسكي
 
  طلا و مس، عنوان فيلمي است كه چندي پيش در اكران عمومي جزو آن دسته فيلم‌هاي پرمخاطب سينما بود. فيلمي كه در عين سادگي در ساختارش، توانست ظرايف بسيار ريزي را در خود بگنجاند كه هر كدام از آن ظرايف به نوبه خود حرفي براي گفتن دارند. اين فيلم كه كانديداي هفت جايزه برتر در جشنواره فيلم فجر سال 88 شد، توانست، جايزه ويژه بهترين كارگرداني و سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن را از آن خود كند. همايون اسعديان كه تاكنون در قالب‌هاي عكاسي، برنامه‌ريزي،  دستيار كارگردان و كارگردان، كارهاي ماندگاري را در كارنامه كاريش بر جاي گذاشته و كارگرداني فيلم‌هايي نظير، نيش، مرد آفتابي، شب روباه، شوخي، آخر بازي و سريال‌هايي چون غول چراغ جادو، بچه‌هاي خيابان، اگر بابام زنده بود و راه بي‌پايان را به عهده داشته، آخرين اثري كه به كارگرداني آن پرداخته، فيلم «طلا و مس» بود كه در نوع خود، فيلمي پرمحتواست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 21:20  توسط   | 

http://arashfahim.blogfa.com/post-173.aspx

این روز ها نقد هایی با این محتوا که فیلم «طلا و مس» بر ضد روحانیت است در برخی رسانه ها منعکس می شود. این نوشته که به قلم نگارنده در هفته نامه صبح صادق چاپ شده ، در پی پاسخگویی به این مسئله است. 

فيلم «طلا و مس» از آن دست آثاري است كه سر به زير و بدون هيچ هياهويي مي آيند و ناگهان تبديل به ستاره مي شوند . در جشنواره فجر سال گذشته كمتر كسي روي اين فيلم حساب باز كرده بود، اما وقتي به نمايش درآمد همه را شگفت زده كرد و تبديل به يك پديده شد . امروز هم در ميان خيل آثار بنجل و سطحي كه پرده سينماها را تصاحب كرده اند ، طلا و مس يك غنيمت است . دغدغه تعالي فرهنگ و هنر ايجاب مي كند كه اين فيلم ، مورد پاسداشت قرار بگيرد . «طلا و مس» به كارگرداني همايون اسعديان حكايت آدم هايي است كه سينماي ما كمتر سراغشان مي رود؛ روحانيون! اين فيلم روايت طلبه جواني به نام سيد رضا است كه همراه همسر و دو فرزندش براي ادامه تحصيلات حوزوي و بهره بردن از درس يك استاد اخلاق از نيشابور به تهران مي آيد، اما اين هجرت، آنها را با دشواري هاي فراواني مواجه مي كند . در حالي كه با مشكلات معيشتي و اقتصادي درگير مي شوند ، همسر طلبه نيز مبتلا به بيماري ام اس مي گردد . به اين ترتيب «سيد رضا» بيشتر وقتش به جاي اين كه به درس و مطالعه اختصاص يابد ، صرف نگهداري از بچه ها ، رسيدگي به همسرش و مرتفع ساختن معاش مي شود ، اما در نهايت تمامي اين گرفتاري ها ختم به خير مي شوند و تجربيات به ظاهر تلخ ، راهي تازه را پيش روي طلبه جوان مي گشايند .
نگاه «طلا و مس» به روحانيت متفاوت است . نه به تقديس اين طيف مي پردازد و نه تضعيف . بلكه ضمن طرح برخي از انتقادات ، با زبان تصوير به همان انتقادات پاسخ مي دهد . كاراكتر پرستار در اين فيلم ، در واقع نماينده افرادي است كه تصوري كور كورانه از روحانيون دارند . در ابتداي فيلم ، هرگاه سيد رضا براي رسيدگي به وضعيت همسرش به بيمارستان مي رود ، با طعنه ها و تهمت هاي پرستار رو به رو مي شود . هوشمندي سازندگان فيلم اين بوده كه نخواستند با ديالوگ پاسخ دهند . بلكه مخاطب در مسير درام ، به اشتباه بودن تصورات پرستار پي مي برد . با اين تمهيد، فيلم توانسته در ارائه تصويري روشن و واقعي از روحانيت به توفيق برسد . يكي از بزرگترين مزيت هاي «طلا و مس» همين واقعي بودن است . همه چيز در اين فيلم نسبتي نزديك با ما به ازاي بيروني خودش دارد . نكته مهم ديگري كه در اين فيلم تجلي تصويري و داستاني يافته روحيات دروني و ارزش ها و ضد ارزش ها است ؛ بسياري از هنرمندان تلاش مي كنند كه مفاهيم باطني را به تصوير بكشند . اما دچار سطحي گرايي يا شعارزدگي مي شوند . اما در «طلا و مس» مفاهيمي همچون محبت ، اخلاق ، عشق ، خشم ، رنج و عذاب در قالبي كاملاً دراماتيك و هنري ترسيم شده است.
«طلا و مس» يك فيلم جذاب است . متأسفانه سينما و حتي سريال هاي متداول باعث شده اند كه هر گاه سخن از جذابيت در يك اثر سينمايي يا تلويزيوني مي رود، ياد ابتذال و استهجان بيفتيم، اما در طلا و مس جذابيت از راه سالم و انساني به دست آمده است . چون هدف اصلي فيلم تلنگر زدن به فطرت است . جاذبه حقيقي نه تنها با فريب مخاطب و تحريك احساسات سطحي و سخيف ايجاد نمي شود، بلكه راه درست خلق زيبايي ، تذكر حقيقت و انسانيت است . اتفاقي كه در اين فيلم رخ داده است . مثلا بخشي از اين زيبايي از طريق بازنمايي فضاي حوزه علميه و زندگي طلبگي بار آمده است . ضمن اين كه داستان و محتواي فيلم بر ساختاري مستحكم و منسجم استوار شده. دوربين چندان محسوس نيست و گويي مخاطب ، خود بخشي از فضاي فيلم شده است. از همه مهم تر شخصيت پردازي دقيق و عميق فيلم است . به طوري كه سيد رضا و همسرش و ساير آدم هاي فيلم گويي از خويشاوندان نزديك ما هستند!
معنويت و اخلاق در«طلا و مس» در بستر مسائل اجتماعي مطرح شده است . انتقاد از چالش ها و مصائب جامعه در اين فيلم با فضاي ذيطلبگي در هم آميخته است . اين باعث شده كه نقد در اين فيلم راه گشا و اميدوار كننده باشد . همچنانكه شخصيت هاي فيلم با وجود كشمكش هاي فراوان ، نه تنها دچار انحطاط و تباهي نمي شوند كه در كوره مشكلات آب ديده تر و انسان تر مي گردند. اين رويكرد با آنچه در آثار مدعي روشنفكري به عنوان نگاه اجتماعي مي آيد متضاد است . در آن نوع آثار طرح نگاه اجتماعي ، ابزاري و رياكارانه و با اغراض خاص همراه است . اما طلا و مس از اين بيماري مصون مانده است. نياز اصلي هنر ، به خصوص سينماي ما نيز دوري از سياه نمايي و در عين حال دغدغه مندي نسبت به وضع زندگي مردم كشورمان است.
«طلا و مس» ياد آور بسياري از فيلم هاي دوست داشتني ما طي 30 سال اخير است . فيلم هايي مثل «نياز» ، «قصه هاي مجيد» ، «بچه هاي آسمان» و ... . همه اين فيلم ها به خاطر اين محبوب تاريخ سينماي ايران شدند كه «ايراني» هستند ؛ داستان ، شخصيت ها و فضاي آن ها به بخشي از خاطرات جمعي و تاريخي ما مي پردازند. سينمايي كه جذابيت دارد و سرگرم كننده است، اما عوام زده و تجارت پيشه نيست و در عين حال از روشنفكر نمايي هم در امان مانده ؛ مخاطب اصلي اين فيلم مردم پاك سرشت و تشنه حقيقت هستند.
«طلا و مس» يك نشانه براي سينماست . يك ستاره كه مي توان با آن راه را از بي راه تشخيص داد . اين فيلم با تمام سادگي و بي آلايش بودنش ، تقريبا همه شاخص هاي مورد انتظار از يك فيلم را داراست. هم گوهر بي نظير عشق در آن يافت مي شود ، هم جذابيت و زيبايي ، هم داستان و كشمكش ، هم تفكر و انديشه و هم معنويت . طلا و مس نشان مي دهد كه مي توان فيلم اخلاقي ساخت و گرفتار شعار زدگي نشد؛در عين حال مخاطب بسيار جذب كرد. مي توان فيلم عشقي ساخت و در دام ابتذال نيفتاد، مي توان از صرف هزينه سرسام آور پرهيز كرد و فيلم فاخر ساخت ، مي توان فيلم اجتماعي ساخت و انتقاد كرد و دچار سياه نمايي و روشنفكر زدگي نشد و مي توان هاي بسيار ديگر. طلا و مس همچنين بار ديگر افسانه دروغين بي مخاطب بودن فيلم هاي ارزشي را باطل كرد و ثابت كرد ، مي توان با تكيه بر عواطف راستين انساني نيز مردم را به سالن هاي سينما كشاند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 21:51  توسط   | 


طـلا و مـس و ام‌اس


فيلم «طلا و مس» داستان طلبه جواني است که همسرش به بيماري ام‌اس مبتلا مي‌شود و زندگي محقر او با دو فرزند به سراشيبي سخت يک بحران مي‌افتد، يک بحران نه چند بحران! بحران بي‌پولي، بحران گرفتن درس طلبگي يا افتادن به خاکي جاده و باختن... اما دليل اصلي ما براي رفتن به پاي ميز مصاحبه با آقاي همايون اسعديان، کارگردان فيلم، به جز همه اينها بر مي‌گشت به بيماري‌اي که پايه همه اين بحران‌ها روي آن قد علم مي‌کند: بيماري «ام‌اس» که زهرا سادات –نگار جواهريان – مادر خانه به آن مبتلا مي‌شد....

 اسعديان که بنا بر گفته خودش– و البته مخاطباني که فيلم ساده و عاشقانه و البته اخلاق مدارانه او را ديده‌اند – مي‌خواسته يک فيلم اخلاقي بسازد، دنيا را از پنجره احساس نگاه مي‌کند و مي‌گويد: «همه ما براي زندگي به دوست داشتن و دوست داشته شدن احتياج داريم؛ به اينکه ببينيم در بحراني کسي هست که به ما کمک مي‌کند و ما را تنها نمي‌گذارد.»
در کارنامه کاري اسعديان، به غير از کارگرداني فيلم‌هايي چون نيش، مرد آفتابي، شب روباه، شوخي، آخر بازي، بچه‌هاي خيابان و...دستيار کارگرداني فيلم‌هاي روز فرشته، دو همسفر، زير بام‌هاي شهر و عکاسي فيلم‌هاي جهيزيه‌اي براي رباب، صعود، غريبه و مار و... هم ديده مي‌شود.
سلامت: در مصاحبه‌اي که با تهيه‌کننده فيلم– آقاي منوچهر محمدي –انجام شده بود خواندم که قرار بوده بيماري زهرا سادات (نگار جواهريان)، بيماري کليه باشد اما بنا بر پيشنهاد شما تبديل مي‌شود به بيماري ام‌اس؛ چرا؟
خب دليل اين موضوع برمي‌گردد به اينکه در فيلم طلا و مس نقش اول که طلبه جواني قرار بود درس اخلاق و زندگي را بگيرد و من فکر کردم اين موضوع با اينکه زهرا سادات بيماري کليه داشته باشد جور در نمي‌آيد. به نظر من خريد و فروش کليه يک عمل غيراخلاقي در هر حالتي است حتي اگر خريدار و فروشنده کليه هر دو در حالت اضطرار باشند.
سلامت: به هر حال اين اتفاق بايد بيفتد تا دو زندگي نجات پيدا کند؛ يکي از لحاظ مادي و يکي از لحاظ اقتصادي؟!
شايد حرف شما درست باشد اما من به شخصه با اين موضوع مشکل دارم چه خريدار باشم و چه فروشنده. اگر خريدار باشم دارم تکه‌اي از وجود يک فرد را در قبال پول از او مي‌گيرم در حالي که مي‌توانم اين پول را به او بدهم و يا اگر هم فروشنده باشم باز دارم تکه‌اي از وجودم را با پول معاوضه مي‌کنم.
سلامت: نمي‌خواستيم در اين مورد بحث کنيم اما واقعا کساني که اين کار را مي‌کنند در حالت اضطرار هستند و در اين شرايط نمي‌توان اسم کار غيراخلاقي روي اين عمل گذاشت.
من هم نمي‌گويم اين افراد کار غيراخلاقي انجام مي‌دهند. درباره خودم مي‌گويم که اگر در اين شرايط قرار بگيرم از خانواده‌ام کليه مي‌گيرم يا اگر عضوي از خانواده کليه بخواهد من به او کليه مي‌دهم و اگر شرايط‌اش را داشته باشم حاضر به خريد کليه در قبال پول نمي‌شوم.
 سلامت: پس برگرديم به فيلم طلا و مس... به هر حال بيماري کليه جاي خودش را به بيماري ام‌اس داد؟
بله، البته بعد از سه ماه تحقيق درباره بيماري کليه.
سلامت: با بيماري‌ ام‌اس آشنايي داشتيد؛ مثلا کسي را مي‌شناختيد که اين بيماري را داشته باشد؟
نه خير... تازه وقتي بيماري را انتخاب کرديم شروع کرديم به تحقيق کردن و با مراکز مختلف و پزشکان ارتباط گرفتن و اتفاقا ديديم اين بيماري خيلي مي‌تواند به ما کمک کند چون ويژگي‌هايي داشت که به نوعي دست ما را در فيلم باز مي‌گذاشت براي مانور دادن و مثل بيماري‌هاي ديگر نبود که کاملا دست ما را در پرداخت و به تصوير کشيدن ببندد.
سلامت: دقيقا چه ويژگي‌هايي؟
يکي اينکه لزوما هيچ بيمار ‌ام‌اسي دقيقا شبيه بيمار ديگري نيست در حالي که اکثريت بيماران کليه ويژگي‌هاي مشابه دارند، حتي زمان تحقيق به ما گفتند هر فردي که ‌ام‌اس دارد مي‌تواند ويژگي‌هاي خاص خودش را داشته باشد حمله اين بيماري در افراد مختلف فرق مي‌کند داروها فرق مي‌کند و حتي روحيه افراد هم در بروز بيماري باعث تفاوت آن با ديگران مي‌شود و حتي تا حدود زيادي براي پزشکان هم ناشناخته است و اين باعث مي‌شد اگر حرکتي در طول فيلم بود که دقيقا با وضعيت بيمار شبيه نبود مورد توجه قرار نمي‌گرفت.
سلامت: به شخصه براي‌تان مهم بود که تصوير درستي از يک بيمار را نشان بدهيد؟
 اين سوال را مي‌پرسم چون بعضي از همکارهاي شما خودشان را به اين قضيه متعهد نمي‌دانند که اگر بيماري را انتخاب مي‌کنند حداقل در نماي ظاهري به شکل درست و اصولي آن را نشان بدهند.
بله، براي ما مهم بود چون اصلا يکي از دلايلي که بيماري کليه رد شد همين موضوع بود. ما بعد از انتخاب ‌ام‌اس هم تحقيقات و ارتباط‌مان را با مرکز ‌ام‌اس ايران و شخص دکتر صحراييان که خيلي کمک کردند ادامه داديم. در بعضي مراسمي که بود شرکت کرديم و خانم جواهريان با افرادي که اين بيماري را داشتند ارتباط مي‌گرفتند و حتي هنوز هم اين ارتباط برقرار است. چند وقت پيش جشني در مرکز ‌ام‌اس بود و از ما هم دعوت شده بود که رفتيم و فيلم نمايش داده شد و بيماران ‌ام‌اسي هم حضور داشتند و از اينکه فيلمي با اين موضوعيت ساخته شده ابراز خوشحالي مي‌کردند و جالب اين‌جا بود که بعد از نمايش فيلم ما با موردي روبه‌رو نشديم که به ما بگويند جايي از فيلم مشکل دارد چون ديدگاه من اين است که تا آن جايي که امکان دارد بايد تلاش‌مان را بکنيم تا فيلم –البته اگر قرار است فيلم سريالي باشد – مطابق با حقيقت باشد، مثل وقتي که ما در حال ساخت يک فيلم تاريخي هستيم. در پروسه ساخت فيلم تاريخي مي‌شود گفتگوي خصوصي فلان شخص را بر اساس تصورهاي ذهني ساخت اما نمي‌توان کل حقيقت را تغيير داد. درباره ساخت فيلم‌هايي با موضوعيت بيماري‌ها هم همين‌طور است و نمي‌شود کليتي که از بيماري نشان داده مي‌شود اشتباه باشد که به مخاطب اطلاعات غلط بدهد ‌مگر اينکه فيلم ساختاري فانتزي داشته باشد و مخاطب هم از آن انتظار دادن اطلاعات نداشته باشد.
سلامت: گفتيد بحث اخلاقي براي‌تان خيلي مهم بود و...
ببخشيد من يک توضيح ديگر هم دارم.سلامت: خواهش مي‌کنم...
اصغر فرهادي زماني که داشت فيلم رقص در غبار را کار مي‌کرد من مشاور کارگردان و جزو تهيه‌کنندگان کار بودم. کل ماجرا درباره انگشت شخصي بود که مار نيش مي‌زند و مي‌خواستند اين انگشت را پيوند بزنند. در جريان تحقيقات يک روز آقاي فرهادي به اتفاق دستيارشان رفتند يکي از همين مراکز سم مار و با حال خيلي بد برگشتند و گفتند که ما پرسيديم و گفتند امکان پيوند انگشتي که مار نيش زده وجود ندارد و حتي اگر پيوند بخورد کارايي ندارد. من آن جا به اصغر گفتم: «چند نفر اين قضيه را مي‌دانند؟!» گفت: «يعني چي؟» گفتم: «اين قضيه خيلي تخصصي است و اصلا عموميت ندارد. مگر چند نفر از مخاطبان ما قرار است با چنين اتفاقي روبه‌رو بشوند؟»
سلامت: تازه در آن فيلم اين قضيه مارگزيدگي خيلي جنبه نمادين مي‌گرفت و مساله پزشکي‌اش ديده نمي‌شد.
زنده باشيد! دقيقا همين چيزي که گفتيد. اما ما وقتي داريم يک بيمار کليوي را نشان مي‌دهيم، بيماري‌اي که خيلي‌ها از آن اطلاع دارند نمي‌توانيم در اصل قضيه دست ببريم و بگوييم طرف 80 درصد کليه ندارد، دياليز هم نمي‌شود و دارو گياهي مي‌خورد و خوب هم مي‌شود...
سلامت: گفتيد مي‌خواستيد يک بحث اخلاقي را مطرح کنيد... چرا اين بحث بايد توي فضايي مطرح مي‌شد که يک بيمار حضور دارد؟! چون اکثريت ما رفتارمان به هر حال با بيمار خيلي بهتر از يک آدم سالم است.
توي فيلم طلا و مس اصلا به ام‌اس به‌عنوان بيماري نگاه نشده بود بلکه يک بحران بود... ما آدم‌ها هميشه در بحران است که خودمان را نشان مي‌دهيم... من و همسرم ممکن است زندگي خيلي عاشقانه‌اي داشته باشيم اما يک روز يکي از ما تصادف مي‌کند و از گردن به پايين فلج مي‌شود از حالا به بعد است که ما با رفتارثابت مي‌کنيم کي هستيم؟واقعا عاشق هم هستيم يا نه؟! نمي‌خواهم تعيين تکليف براي کسي بکنم اما اين بحران‌ها است که ذات وجودي مارا نشان مي‌دهد.سلامت: اما گاهي اين رفتار لطيف از طرف بيمار ترحم تعبير مي‌شود؟
دقيقا توي فيلم هم اين حرف را از زهرا السادات مي‌شنويم که به شوهرش مي‌گويد: «فکر مي‌کني بچه‌ام؟! نمي‌فهمم دل‌ات برام مي‌سوزه!»
سلامت: خب اين موضوع بد نيست؟بد نيست که توي زمان‌هاي عادي با هم اين قدر خوب نيستيم و به قول معروف هواي هم را نداريم و بعد با پيش آمدن يک بيماري رفتارمان آن‌قدر تغيير مي‌کند که تعبير به ترحم مي‌شود؟
من اين قضيه را بد نمي‌دانم و فکر هم مي‌کنم هر بيماري به اين حس احتياج دارد حتي اگر به شيوه‌اي ترحم باشد و اتفاقا منتظر است ببيند ما اين رفتار را با او داريم يانه؟!
 سلامت: مثل وقتي که زهرا سادات با شوهرش درباره زن گرفتن دوباره‌اش بعد از مرگ‌اش حرف مي‌زند...
بله، اما ته دلش نمي‌خواهد اين اتفاق بيفتد و مي‌خواهد جواب منفي بشنود... اينکه قصه است اما مجتبي راعي براي‌مان داستان زندگي يکي از سرداران سپاه را تعريف مي‌کرد که اتفاقا سمت بالايي را هم داشته اما بعد از تصادف همسرش و قطع نخاع شدن از گردن، همه اين سمت‌ها را کنار مي‌گذارد و به مراقبت از همسر و انجام دادن کارهاي خانه، حمام بردن، نظافت و آشپزي و... مشغول مي‌شود. کدام يکي از ما هست که از شنيدن اين داستان خوشحال نشود؟ اما مهم‌تر اين است که کدام يک از ما هست که مرد يا زنِ عمل کردن به اين قضيه باشد؟!
 سلامت: به نظر مي‌رسد به اين قصه‌ها خيلي فکر مي‌کنيد و اين فقط به خاطر طلا و مس و داستان اخلاقي احساسي آن نيست.
همين طور است... ما مي‌گوييم منطق خوب است اما خيلي وقت‌ها احساسي عمل مي‌کنيم. منطق به ما مي‌گويد براي همسر بيمارمان پرستار بگيريم و خودمان برويم سراغ زندگي‌مان اما احساس مي‌گويد نه، خودم مي‌خواهم از او مراقبت کنم. ما همه براي ادامه زندگي به اين احساس، به اين دوست داشتن احتياج داريم. به اينکه ببينيم در بحران کسي هست که به ما کمک مي‌کند و ما را تنها نمي‌گذارد. قضيه خيلي بزرگ‌تر از اينهاست. ماتنهاييم! ما در جهان هستي تنهاييم اما با وجود اين تنهايي چه چيزي مارا زنده نگاه داشته؟ دوستي‌هايمان، رفاقت‌هايمان... غير از اين است که هميشه مي‌خواهيم کسي مارا دوست داشته باشد يا ما کسي را دوست داشته باشيم؟ غيراز اين است که اين چيزها ما را سرپا نگاه داشته؟!سلامت:
 سلامت بودن هم يک جور سر پا بودن است. قبول داريد؟
بله. سلامت رواني ما است که ما را زنده نگاه مي‌دارد... بالاخره من را کشانديد توي بحث سلامت؟! سلامت: خودتان که ديديد، پيش آمد!
بله خب…من درباره سلامت فيزيکي نمي‌توانم حرف بزنم يا نظري را بدهم اما درباره سلامت رواني مي‌توانم بگويم که ما هر روز آدم‌هايي را مي‌بينيم که نمي‌توانيم تشخيص بدهيم چه مشکل جسمي دارند اما به وضوح مي‌بينيم که مشکل رواني دارند. کافي است وقتي يک اتوبوس در حال حرکت است شما به چهره آدم‌هايش نگاه کنيد... همه گرفته، خموده، خسته! متاسفانه اکثريت ما بيماريم چون داريم تنش‌ها و بحران‌هاي زيادي را تحمل مي‌کنيم اين جا است که به همديگر مي‌گوييم پير شديم و نمي‌دانيم چرا؟! نمي‌فهميم همين تنش‌ها دارند ما را پير و مريض مي‌کنند...شب‌ها خواب آرام نداريم و با خودمان مي‌گوييم فردا چه اتفاقي قرار است بيفتد؟!
سلامت: حالا که خودتان بحث سلامت روان را باز کرديد، يادم افتاد شما توي معدود نقش‌هايي که بازي کرديد يک نقش روان‌‌پزشک هم بوده است؛ درست است؟
بله، توي مجموعه بي‌گناهان دوست عزيزمان آقاي احمد اميني که خيلي هم کوتاه بود.
سلامت: خودتان هيچ‌وقت به روان‌‌پزشک يا روان‌شناس يا مشاور مراجعه کرديد؟
نه.
سلامت: چرا؟ اعتقاد نداريد يا اينکه پيش نيامده؟

نه... نمي‌دانم. شايد باور نداريم، شايد نمي‌شناسيم اين مقوله را و شايد نمي‌توانيم حتي به خودمان اجازه بدهيم که پيش يک روان‌‌پزشک يا روان‌شناس از درونيات‌مان بگوييم و اين يک مقوله فرهنگي است که با نگاه کردن به تفاوت خاطره‌نويسي‌هاي غربي‌ها و شرقي‌ها هم مشخص مي‌شود. آنها خيلي راحت و بي‌دغدغه از خودشان و اشتباهات‌شان و حس‌هاي‌شان حرف مي‌زنند اما ما نمي‌توانيم حتي در خلوت اين کار را بکنيم. خود من که نمي‌توانم و قطعا در زندگي من هم مثل خيلي‌ها چيزهايي وجود دارد که با من به گور خواهد رفت و نزديک‌ترين‌ها هم از آن با خبر نمي‌شوند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 14:5  توسط   | 

«طلا و مس» به ذات سينما نزديك شده است
اشاره: وقتي فيلمي در سينماي ايران اصطلاحا گُل مي‌كند، روزنامه‌ها، خبرگزاري‌ها، برنامه‌هاي تلويزيوني و... پر مي‌شود از مطالب و نوشته‌هايي در تعريف و تمجيد از آن فيلم.
همه دوست دارند در تعريف از آن اثر از ديگري پيشي بگيرند؛ اما كمتر به زمينه‌هاي شكل‌گيري آن فيلم توجه مي‌شود و كمتر پيش مي‌آيد كه خبرنگاري، پرونده كاري آن فيلمساز را ورق بزند و اين سوال را مطرح كند كه در ميان آثار گذشته آن فيلمساز، اين اثر چطور شكل گرفت و چه مراحلي طي شد تا شاهد اين فيلم از آن كارگردان باشيم؟ هيچ‌كس دوست ندارد به گذشته برگردد و معمولا خود كارگردان نيز تمايل ندارد جز در مورد اثر جديدش حرفي بزند.
همايون اسعديان، فيلمسازي است كه بعد از چند سال دوري از سينما، با فيلم «طلا و مس» علاقه‌مندان به سينماي جدي و متفكر ايران را ذوق‌زده كرده است. اگر او پيش از اين به فيلمسازي تجاري مشهور بود، حالا با ساخت اين فيلم، راه جديدي را در پيش گرفته كه البته ادامه دادن آن نيز كنجكاوي‌برانگيز است. در اين مصاحبه، پرسش‌هاي مختلفي مطرح شده تا از جواب آنها به يك نكته برسم و آن اين‌كه چطور فيلمي كه قرار بود در نهايت در قالب يك تله‌فيلم ساخته شود، حالا در برهوت سينماي متفكر ما به اثري خوش‌ساخت و جذاب تبديل شده است؟
همايون اسعديان كه پيش از اين كارگرداني فيلم‌هاي «نيش»، «مرد آفتابي»، «آخر بازي»، «شوخي» و سريال‌هاي «راه بي‌پايان»، «بچه‌هاي خيابان» و «غول چراغ جادو» را به عهده داشته، به اين پرسش‌ها پاسخ گفته كه مي‌خوانيد.

فيلم سينمايي «طلا و مس» شبيه هيچ يك از فيلم‌هاي قبلي شما نيست. البته وقتي به فيلم‌هاي قبلي شما هم نگاه مي‌كنيم، نكته جالب توجه اين است كه مي‌بينيم اين فيلم‌ها نيز هيچ كدام شبيه به يكديگر نيست.

اين فيلم‌ها هيچ كدام شبيه هم نيستند؛ اما با هم شباهت‌هايي هم دارند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 13:54  توسط   | 

محمدعلي مرداني درروزنامه رسالت نوشت :
«طلا و مس» آخرين ساخته همايون اسعديان در حقيقت بيانيه‌اي دراماتيك براي رسيدن به يك همدلي است. اسعديان بعد از ساخت فيلم گيشه‌پسند و بزن بكوب «ده‌رقمي» مسير فيلمسازي خود را تغيير داده و در چرخشي يك صدوهشتاد درجه‌اي به ساخت فيلمي با رويكردهايي غير از توجه صرف به گيشه پرداخت.
«طلا و مس» پيش و بيش از آنكه فيلمي درباره زندگي يك روحاني باشد اثري با موضوع روابط انساني و عشقي صادقانه است.
به جرات مي‌توان گفت كه آخرين ساخته اسعديان برداشتي جذاب و دلنشين از يك زندگي كاملا سنتي و ا يراني است با كاراكترهايي باورپذير و كاملا ملموس.  اين فيلم داستان و روايتش را به سادگي براي مخاطب تعريف مي‌كند به گونه‌اي كه او به تدريج خود را در ميان ماجرا مي‌بيند. به همين دليل است كه خيلي زود حس همذات‌پنداري‌اش برانگيخته شده و با شخصيت‌هاي قصه در شادي و غم شريك و همراه مي‌شود. با اين وجود در برخي سكانس‌ها كندي ريتم تا حدودي باعث ملال و خستگي تماشاگر مي‌شود و حضور مهران رجبي در نقش يك روحاني با وجود توانمندي‌هاي خاص اين بازيگر در ايفاي نقش‌هاي متفاوت، متاسفانه كاملا تكراري و يادآور فيلم گيشه‌پسند «ده‌رقمي» و آثار مشابه است.
بازي درخشان و تاثيرگذار نگار جواهريان در اين فيلم كه البته سيمرغ بلورين بهترين بازيگر زن را در جشنواره فيلم فجر 88 برايش به ارمغان آورد، واقعا حس و حال خاصي به «طلا و مس» بخشيده است.
از ديگر ويژگي‌هاي اين فيلم روايت داستان با شيوه‌‌‌اي مبتني بر نشانه‌ها و نمادهاست بويژه در نيمه دوم كه بن‌مايه‌ها با مضامين داستاني و مفاهيم معنوي همخواني غيرقابل انكاري دارند. فرازوفرود داستان در لحظه‌هاي مختلف، تعليق‌ها و داستانك‌هاي فرعي همه تقريبا بدون نقص و حساب شده هستند و حضور پرستاري در منزل «سيدرضا» (به عنوان يكي از دو شخصيت محوري) ، ديالوگ‌هاي طعنه‌آميز پرستار به سيد در بيمارستان و ... از لحظات و سكانس‌هاي جالب و تاثيرگذار اين فيلم به شمار مي‌آيند.
«طلا و مس» را مي‌توان روايت‌كننده مهرباني‌ها و صميميت‌هاي گمشده در عصر ما خواند، همان عناصري كه از مصالح قوام‌بخش زندگي‌ها هستند و هيچ‌گاه بر زبان نمي‌آيند، مهرباني‌هايي از جنس مهرباني پدرها و مادرهايمان.
فراموش نكنيم «طلا و مس» با همه حسن‌هايي كه ذكر شد در حقيقت فيلم تهيه‌كننده (منوچهر محمدي)است كه البته تلاش كارگردان را هم نبايد در قوام يافتن ايده اوليه منوچهر محمدي از ياد برد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 20:45  توسط   | 

 


نوشته ای درباره "طلا و مس" ؛


 

سوره سينما: در دهه هشتاد حضور روحاني به عنوان شخصيت نمايشي در فيلم هاي سينمائي و مجموعه هاي تلويزيوني اتفاق جديدي محسوب نمي شود و بسيار هستند بازيگراني كه حضور در اين نقش را به عنوان چالشي خاص در كارنامه خود ثبت كرده اند

 
با وجود اين فراگيري كه وامدار اولين حضور اين شخصيت در فيلم هاي سينمائي است، روحاني به مثابه كاراكتر نمايشي با همه اوج و فرودهاي دراماتيك كمتر مورد توجه قرار گرفته است. در واقع حضور اين شخصيت در سينما و بيش از آن تلويزيون به شدت متأثر از نگاه كلي حاكم بر جامعه بوده كه كمتر به وجوه پنهان اين كاراكتر به عنوان يك انسان پرداخته و همواره همه چيز در قالب هاي چارچوب مند و از پيش تعيين شده به تصوير درآمده است.
واقعيت اين است كه جدي ترين حضور روحاني به عنوان شخصيت نمايشي در فيلم هاي سينمائي را بايد مختص به سه گانه اي دانست كه از دهه هفتاد در حال شكل گيري بوده و حالا با "طلا و مس" كامل شده است.
"زير نور ماه" سيدرضا ميركريمي، "مارمولك" كمال تبريزي و "طلا و مس" همايون اسعديان سه اثري هستند كه به تهيه كنندگي منوچهر محمدي ساخته شده اند و چهره اي واقعي با اوج و فرودهاي دراماتيك از كاراكتر روحاني را در تركيب با وجوه انساني ثبت كرده اند.
با توجه به اينكه "مارمولك" به واسطه موقعيت كليدي جابجائي، حضور يك دزد را در لباس روحاني محملي براي بسط ديدگاهي موشكافانه در ارتباط روحانيت با توده مردم مطرح مي كند، دو فيلم ديگر را به واسطه موقعيت قهرمان و مولفه هاي مشترك بيشتر مي توان در امتداد هم دانست و در عين حال که هر سه فيلم نقد ظريفي را به جايگاه روحانيت در ارتباط با جامعه طرح مي كنند.
طلبه هاي جوان "زير نور ماه" و "طلا و مس" در آستانه آزمون بزرگ زندگي خود قرار دارند كه موقعيت آنها را به عنوان يك روحاني و يك انسان به چالش مي كشد. تفاوت اساسي هم از همينجا يعني تعريف اوليه شخصيت آغاز مي شود كه به زعم نگارنده چند وجهي بودن سيدرضاي "طلا و مس" را برجسته مي كند.
قهرمان "زير ..." طلبه جواني است كه در آستانه بر تن كردن لباس روحاني دچار ترديدي خطير شده و مطمئن نيست با پوشيدن اين لباس بتواند جانشين شايسته اي براي سلف خود باشد و در لباس دين و دينداري به مردم كمك كند. اين ترديد كه ناشي از دغدغه هاي دروني شخصيت و در ارتباط مستقيم با وجه روحاني بودن او است، باعث مي شود در پوشيدن لباس تعلل كند و خود را در مسير ارتباطي تنگاتنگ با عامه مردم و طبقه فرودست قرار دهد تا در انتها متوجه شود كه مي تواند با انتخاب مسيري درست، جانشين شايسته گذشتگان خود باشد و مشكلات امروز مردم را به واسطه جايگاه تعيين كننده خود تا حدي حل كند.
نكته اي كه اشاره شد تمايز قهرمان "طلا و مس" را نسبت به طلبه "زير ..." برجسته كرده و به آن وجهي همه جانبه مي دهد از همان اولين نقطه خلق شخصيت شكل گرفته است. به اين مفهوم كه سيدرضا هر چند طلبه اي است كه دغدغه هاي خاصي دارد و براي حضور در كلاس درس اخلاق از نيشابور عازم تهران شده، اما قبل از همه اينها يك مرد/ همسر/ پدر است. در واقع طلبه بودن ويژگي نيست كه به همسر و پدر بودن او تقدم پيدا كند به همين دليل سيدرضا قبل از اينكه به چشم يك طلبه و روحاني جوان در يك موقعيت خطير مورد توجه قرار بگيرد، به عنوان مردي نگاه مي شود كه در شهري غريب با بيماري زنش مواجه شده و در گير و دار اين مشكل مجبور مي شود از درس و كلاس بگذرد و جايگاه خود را به عنوان يك پدر و همسر بازبيني كند.
در همين مسير است كه سيدرضا به شكل غير مستقيم در مسير همان دغدغه اوليه خود قرار گرفته و در واقع نياز دراماتيك او به عنوان كسي كه طالب كامل شدن است، تأمين مي شود. چرا كه او در ارتباط تنگاتنگ با همسر و فرزندان و حتي همسايه ها و مردمان اطرافش است كه زواياي جديدي از آنها، زندگي و حتي خودش را كشف مي كند و چه خودسازي همه جانبه تر از اينكه فرد آينه خودش شود.
همانطور كه اشاره شد به اين دليل كه در خلق شخصيت سيدرضا، طلبه بودن او در ارجحيت قرار نگرفته اين كاراكتر بيش از هر چيز با وجوه عام انساني خود يعني همسر و پدر بودن به تصوير درمي آيد و همين وجه است كه كمك مي كند ملموس و پذيرفتني شود.
مردي كه چهره اش در خانه و در كنار همسرش زهراسادات و بچه هايش تثبيت مي شود و در ارتباط تنگاتنگ با جزئيات زندگي روزمره قرار دارد.
مردي كه همسرش موهاي او را اصلاح مي كند، دخترش را به مدرسه مي رساند، در مراقب از پسر كوچكش كمك مي كند و حضور فيزيكي پررنگي در خانه دارد اما...
در واقع نكته اي كه درباره چرائي ملموس بودن سيدرضا مطرح مي شود در سطحي ديگر مي تواند ناشي از شخصيت پردازي او باشد كه نقاط ضعفي عمومي و برآمده از جايگاه او به عنوان يك همسر/ پدر برايش طراحي شده است.
سيدرضا مردي است كه در خانه حضور دارد اما دغدغه هاي خاصي هم در رابطه با درس و كلاس دارد كه باعث مي شود حضور او در خانه از وجه فيزيكي پررنگ باشد. كافي است به سكانسي دقت كنيم كه زهراسادات غذا آماده مي كند، حواسش به امير است و در حال دوختن روپوش مدرسه عاطفه است و از سيدرضا كه در حال گردگيري كتابهايش است مي خواهد شعله زير غذا را كم كند. اما مرد وقتي ياد حرف او مي افتد كه نمازش را تمام كرده و تازه از زن مي پرسد چه كاري از او خواسته بود؟
اين نوع رفتار سيدرضا چيزي نيست كه بتوان او را به واسطه بي توجهي و بي علاقه گي صرف به همسر و فرزندانش رد كرد، چرا كه نمودي آشنا و پذيرفته شده دارد و از رفتار عمومي مردانه مي آيد. (پذيرفته شده نه از جهت پسنديده بودن بلكه از جهت عام و آشنا بودن اين رفتار).
همين نقاط ضعف زير پوستي است كه به تدريج سيدرضا را از يك مرد تمام و كمال با دغدغه كامل شدن با رفتن سر كلاس درس اخلاق، جدا كرده و چهره او را به عنوان مردي تثبيت مي كند كه عيب و ايراد برجسته اي ندارد اما مثل بسياري از مردان به اطرافش بي توجه است. همين بي توجهي است كه او را از نيازهاي همسر و فرزندانش دور كرده و حتي نمي داند دخترش عادت دارد نيمه شب يك ليوان آب بخورد و ماكاروني را بيشتر دوست دارد، پسرش با رقص مادر آرام مي شود، ... و در نهايت اينكه نمي داند زهراسادات چندين ماه است كه علائم بيماري ام اس را در وجود خود حس مي كند نه چند روز!
حالا با مردي سر و كار داريم كه عيب و ايراد بزرگي ندارد بلكه مانند بسياري از مردان به خانواده اش بي توجه است و در كنار اين ويژگي عام، طلبه بودن او را تا حدي خاص مي كند. چرا كه به او دغدغه هائي از جنسي متفاوت مي دهد كه مي تواند عام بودن او را تعديل كرده و نيازي همچون حضور در كلاس درس اخلاق حاج آقا رحيم را تبديل به دغدغه اي ملموس كند. چرا كه نوع معرفي شخصيت و چينش موقعيت اوليه او و حركت به سوي تغيير و خودسازي تدريجي به گونه اي انجام شده كه وجوه عام انساني او در ارجحيت قرار بگيرند.
به اين ترتيب وقتي قرار است سيدرضا به عنوان يك همسر/ پدر در مسير خودشناسي قرار گرفته و نگاهي دوباره به اطراف و اطرافيانش داشته باشد، همين وجوه ملموس خود را تقويت مي كند. يعني در همسر/ پدر بودن خود بازبيني مي كند؛ سعي مي كند علايق فرزندانش را درك كند و به شيوه زهراسادات با آنها همراه شود يعني امير را به شيوه مادرش سرگرم كند، عاطفه را در لباسي كه او دوست دارد تا دم مدرسه همراهي كند، دختر همسايه را به پيتزافروشي ببرد، براي خرج خانواده قالي ببافد، به زهراسادات ابراز علاقه كند و اين تأسي به همسرش را تا جائي ادامه مي دهد كه از جمله قصار او به پرستار بيمارستان درس زندگي مي گيرد (زندگي ديدن همين چيزهاي كوچك است).
شايد مستقيم ترين تأثير او از اين جمله را بتوان در سكانس پاياني فيلم ديد؛ جائي كه سيدرضا در سومين باري كه امكان حضور در كلاس درس حاج آقا رحيم را پيدا مي كند و همه چيز مهيا است تا سر كلاس حاضر شود به جاي رفتن به داخل، پشت در مي نشيند و درحاليكه به حرف هاي حاج آقا گوش مي دهد كفش هاي طلبه ها را كه بي توجه و بي نظم رويهم افتاده، جفت مي كند و خاكشان را مي گيرد. چيزي كه شايد هيچكدام از طلبه هائي كه بارها سر كلاس درس رفته اند هيچوقت به آن توجه نكرده باشد...
سحر عصرآزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 0:30  توسط   |